راستش روزی که این وبلاگ رو ساختم ، آرشیو بندیش نکردم . واسه همین اگه بیشتر از ۲۰ تا یادداشت بنویسم ، قبلیا حذف میشه . واسه همین آدرس وبلاگ رو تغییر دادم ، یادداشتای ۲۰ و ۲۱ رو هم به اونجا منتقل کردم .
آدرس جدید وبلاگ : http://msromina.persianblog.ir

بالاخره بعد از این همه مدت تونستم ساعت کلاس گیتارتونو کشف کنم . فکر کنم از بس غافلگیر شده بودین حتی چهره ی منم یادتون رفته بود . البته منظور از این فراموشی مصلحتیتون رو گرفتم .
حدس میزنم تا قبل از امشب( ساعت ۱۹:۵۲ ) فکر میکردین که من بی خیال قضیه شدم , ولی باور کنین حتی یک بار هم به فکر چنین کاری نیافتادم .
الآن فقط یه خواهش خیلی کوچیک ازتون دارم , اونم اینکه یه جوری به من بفهمونین که وبلاگ رو دیدین یا نه ؟ واسه این کار راه های مختلفی هست مثلا
۱- تو قسمت " نظر شما "
۲- Yahoo Messenger
۳- از طریق سایت www.hooshmand.com میتونین به صورت ناشناس E-mail بفرستین .
۴- حضوری 
یا هر طریق دیگه ای که به ذهنتون میرسه . پس من منتظر پیغام دادن شما میمونم .

میدونین امروز چه روز مهمی ؟ میدونین امروز چه شخصیت مهمی پا به عرصه ی وجود گذاشته ؟ به همین زودی یادتون رفت ؟
همه میدونن که امروز تولد منه . حتی صبح تو برنامه ی تقویم تاریخ رادیو میگفت :
دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ دنگ ... , بیست سال پیش در چنین روزی بزرگترین شخصیت علمی , فرهنگی , هنری , تاریخی , سیاسی , اجتماعی , باحالی , بامرامی , توپی , ... شکل گرفت .
ولی خوب واسه اینکه خبرنگارا نریزن سرم اسم و فامیلمو یه چیز دیگه گفت
. خوب دیگه تا بیشتر از این با مزه نشدم تولد خودمو تبریک میگم و بعد فرستادن چند تا کارت پستال واسه خودم این قسمتم تموم میکنم .
این همه من منتظر چهارشنبه ها موندم , آخرش هم هیچ , البته هیچی هیچی که نه فقط فهمیدم که شما یکشنبه ها کلاس دارین . اصلا چرا همون اول به ذهنم نرسید که ممکنه همون یکشنبه ها بیاین کلاس .
امروز کل ساعتایی که استاد تو موسسه کلاس داشت اونجا بودم , ولی دریغ از یه نفر که حتی کفشاش مثل شما باشه
. خلاصه بعد از سه چهار ساعت کشیک دادن دست از پا درازتر برگشتم خونه .

دیشب یه فیلم با حال گذاشته بود که نقش سوم این فیلم رو شما بازی میکردین
. اگه موهای این هنرپیشه Blond نبود اصلا شک نمی کردم که شما نیستین . اول فکر کردم خیالاتی شدم , ولی بیشتر که دقت کردم دیدم نه کاملا شبیه شماست , نکنه یک خواهر دوقلو تو خارج دارین ؟ 
اگه فکر میکنین اشتباه میکنم فیلمشو ببینین . اسم فیلمش هست The Bachelor . عکسای این هنرپیشه رو اینترنت مال سال ۲۰۰۳ هستش , درحالی که این فیلم سال ۱۹۹۹ پر شده , یعنی الآن که ۴ سال از رو این فیلم میگذره ممکنه چهرش تغییر کرده باشه . ولی تو این فیلم شبیه شماست ( صرفا از لحاظ ظاهر , نه چیز دیگه ) .

روز شنبه ( ۲۲/۶/۸۱ ) بود که راه افتادیم واسه شمال , مستقیم رفتیم رامسر آخه بیشتر شهرای اطراف به شدت بارون میومد , حتی روز اولی که رسیدیم دریا خیلی طوفانی بود ولی خدارو شکر از روزای بعد تقریبا آروم شد . چون این هفته ی آخری بود که از تابستون مونده بود , رامسر پر از مسافر بود . حدود ۷ روز اونجا بودیم , برگشتنه هم از جاده ی چالوس اومدیم به طرف کرج و بعد از یه استراحت یک روزه تو تهران عازم اصفهان شدیم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت , ولی اینم بگم هیچ جا شهر خود آدم نمیشه , مخصوصا اگه وضعیتی مثل من داشته باشین
.
تو مسافرت همش حول اینو داشتم که خودمو واسه چهارشنبه ( ۲/۷/۸۱ ) برسونم , ولی مثل اینکه این تقویم یاری نمیکنه , هر چی چهارشنبه به تور ما میخوره تعطیل از آب در میآد . آخه میدونین چیه ؟ تو دانشگاه جای مناسبی واسه آدرس اینترنتی دادن نیست چون فقط مونده یکی دیگه هم از آدرس این وبلاگ خبردار بشه , اونوقته که واسمون دست بگیرن .
امروز بعد از دو سه هفته اومدم دانشگاه که ببینم حذف و اضافم چه ساعتی , برگشتنه یک سر اومدم طبقه ی ۳ که مطمئن بشم هنوز تو همین دانشگاه هستین , آخه گفتم شاید از دست من انتقالی گرفتین به مناطق محروم کشور
ولی دیدم خدارو شکر هنوز این کارو نکردین . حالا دور از شوخی , چقدر از من بدتون میآد ؟
یکشنبه ی همین هفته به بهونه ی احتمال تداخل کلاسای دانشگاه با کلاس گیتارم ؛ برنامه ی کلاسی استاد عمادی رو گرفتم ؛ یکشنبه ها و چهارشنبه ها از ساعت ۱۶:۳۰ تا ۲۰:۳۰ . همون روز تصمیم گرفتم چهارشنبه که امروز باشه از ساعت ۱۷ تا ۲۰ دم در موسسه بایستم تا هر وقت اومدین آدرسو بدم خدمتتون , ولی اصلا حواسم نبود که امروز تعطیل
.
راستی ما هفته ی آینده داریم میریم شمال احتمالا به کلاس گیتار خودمم نمیرسم , انشاءاله چهارشنبه ی هفته ی بعدی مزاحمتون میشم .
مثل اینکه این رشته سر دراز دارد , فکر نکنم به این راحتی آ بشه آدرس این وبلاگ رو به شما داد. امروز وقتی کلاس گیتارم تموم شد , انتظار داشتم که باز شما رو ببینم ولی دیدم یه پسری با یک چهره ی نخراشیده اومد تو , حسابی جا خوردم . نیومدن شما علتای خیلی مختلفی میتونه داشته باشه ولی باید بگم من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم , یه فکر توپی کردم که اگه درست از آب در بیاد حسابی غافلگیر میشین . به این حرفی که میخوام بزنم اعتقادی ندارم ولی فکر کنم نحسی ۱۳ مارو گرفت چون اگه امروز آدرس رو بهتون داده بودم تو این قسمت حرفای مهمتری میزدم .

از ساعت ۷:۱۵ عصر تا الآن که تقریبا ۱۲ شب ؛ دارم به این بد شانسی که آوردم لعنت میفرستم , آخه خبر ندارین که چی شد . چون امروز تصمیم گرفته بودم آدرس وبلاگ رو بدم خدمتتون , منتظر موندم تا کلاستون تموم بشه . چون میدونستم کلاس نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه ؛ حدوداً ساعت ۷:۱۰ راه افتادم به طرف آموزشگاه , هنوز ۲۰ متری میخواست تا به سر کوچه ی اصلی برسم که دیدم شما اومدین مستقیم رد شدین , سرعتمو یکم بیشتر کردم تا بهتون برسم که یهو دیدم یه نفر داره از پشت سر صدام میکنه , رومو که برگردوندم دیدم یکی از دوستای دوران راهنماییم ( چند شب پیش همدیگه رو تو یه عروسی پیدا کرده بودیم ) . خلاصه شروع کرد به گله کردن که چرا نیومدی خونمون ( آخه نمیدونه که من خیلی دیر پیش میآد برم خونه ی دوستام ) , منم شروع کردم به آوردن بهونه های الکی که مثلا همه ی شلوارام خیس بودن یا اینکه این چند روزه قبرس بودم ... . آخه یکی نبود بهش بگه مگه چند روز گذشته که من باید میومدم خونتون . البته در اینکه می خواست محبتشو به من ابراز کنه شکی نیست ولی یکم زیاده روی کرده بود . حالا رومم نمیشد باهاش زود خداحافظی کنم چون دیدم اون با این همه احساس اومده با من حرف بزنه , اونوقت اگه یهو من یه چیزی بگم که از دست من ناراحت بشه خیلی تو ذوقش می خوره . با اینکه اصلا نمیشنیدم چی میگه ( چون حواسم به دور شدن شما بود ) ولی وانمود میکردم که دارم از صمیم قلب به حرفاش گوش میدم , تا اینکه اون طوری که نباید بشه شد , اینقدر حرف زد که وقتی اومدم سر کوچه دیدم شما نیستین . بعد از یک هفته انتظار , دوباره باید یک هفته ی دیگه رو هم منتظر میموندم . ولی ۱ هفته ارزششو داشت که دل دوستمو نشکنم , به نظر شما چی ؟
راستی چند روز پیش ( روز مادر ) یه کلیپ با حال پیدا کردم با این آدرس http://www.soheyli.com/mothersday حتما یه سری بزنین .

همونطور که قبلا هم گفته بودم , تو موسیقی سبک پاپ رو ترجیح میدم ولی نگفته بودم که می تونم با یک آلت موسیقی اعصاب بقیه رو خورد کنم ؛ چون گفتم شاید حمل بر تعریف از خود بشه , اما حالا که دستم رو شده فکر نکنم اون برداشت رو ازش بکنین . من گیتار زدنو از تابستون سال ۸۰ شروع کردم و به مدت ۶ ماه ادامه دادم , ولی به خاطر کنکور و ترم اول و دوم دانشگام تا تابستون امسال ولش کردم ( اینم میدونم که کارم اشتباه بوده ؛ به نظر شما چی ؟ ) . تو این ۶ ماه من فقط ملودی کار میکردم , واسه همین امسال دنبال یک استادی می گشتم که فقط آکورد باهام کار کنه , تا اینکه بعد از پرس و جو از چند تا موسسه , آقای عمادی رو بهم معرفی کردن . به نظر من که استاد خوبیه فقط یکم زیاد می خنده (
) .
جلسه ی اولی که رفتم سر کلاس ۱۹/۵/۸۲ ساعت ۸ شب بود , همون شب بهم گفت " چون روزا داره کوتاه میشه از هفته ی آینده ساعت ۶ بیا . هفته ی بعدی ( ۲۶/۵/۸۲ ) وقتی درس دادنش تموم شد , از اتاق رفت بیرون , منم شروع کردم به تمرین کردن درس جدید . وقتی دوباره اومد تو دیدم نفر بعدی پشت در منتظره , منم زود شروع کردم به جمع کردن وسایلم ( طوری که پشتم به در بود ) . وقتی شما اومدین تو , استاد یک سؤال از شما پرسید ؛ وقتی شروع به جواب دادن کردین , احساس کردم که صدا به گوشم آشناس , خیلی آروم برگشتم که ببینم کیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چشمام چیزی رو که میدید باور نمیکرد ,آخه واقعا هم باور نکردنیه , فکرشو بکنین تو این شهر به این بزرگی که پر از آموزشگاه موسیقیه من باید یهویی اینجارو انتخاب کنم , یا اینکه من بعد از ۱.۵ سال دوباره یاد گیتار زدن بیفتم , و از همه جالب تر اینکه کلاسم از ساعت ۸ بیافته ساعت ۶ , به هر کی بگی باورش نمیشه . تو این فکرا بودم که یهو به خودم اومدم دیدم زل زدم تو چشمای شما , سریع ۳ شو گرفتم و رومو اون ور کردمو زود از کلاس خارج شدم , ولی هنوز شک بودم که درست دیدم یا نه ؟
دقیقا موقعی که من دیگه از دیدن شما تو تابستون ناامید شده بودم ( چون همون روز آخرین جلسه ی کلاسای دانشگاه بود ) شما رو دیدم . راستی به یه ضرب المثل دیگه هم رسیدم , اینکه " در ناامیدی بسی امید است " 
یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه (( آدم از هر چیزی بترسه به سرش میآد )) . شاید تا حالا فهمیدین که چی میخوام بگم ؛ همون طور که تو قسمت قبل هم گفتم من از این میترسیدم که شما واحد تابستونه نگیرین و همون هم شد . راستی نکنه منم اشتباه کردم که واحد گرفتم ( آخه کدوم آدم عاقلی تو این گرما میآد دانشگاه
) اگه فکر میکنین اشتباه کردم بهم بگین.
تا یادم نرفته اینو بگم که آدرس اصلی این وبلاگ http://hamidoly.persianblog.ir اگه یهو دیدین http://Msromina.tk کار نداد با آدرس بالایی وارد شین .

بعد از این فکر بکر دنبال یک فرصت بودم که شما رو ببینم . ولی مامان اینا سورپرایزم کردنو بلیطای مسافرتو یک روز قبل از حرکت بهم نشون دادن ، منم که تقریبا با عمل انجام شده روبرو شده بودم ، مجبور شدم که برم . فقط علت ناراحتیم از این بود که نکنه شما واحد تابستونه نگیرین و من این ۳ ماه شمارو نبینم ، وگرنه جاتون خالی ، تو مسافرت خیلی خوش گذشت . تو این مدت از شما بی خبر نبودم ، دوستم همه چیزو از سیر تا پیاز واسم تعریف کرد . تا اینکه بالاخره ۳/۵/۱۳۸۲ از مسافرت اومدیم .
امتحانام که تموم شد فرصت بهتری واسه فکر کردن درباره این موضوع داشتم . ولی از یک طرف دیگه هم نگران این بودم که چرا شما رو تو دانشگاه نمیدیدم . دوستم میگفت بیخود نگرانی ، آخه تو که هر روز دانشگاه نیستی ببینی کی میآد و میره ، ولی بازم این حرفا راضیم نمیکرد . تا اینکه روزی که میخواستم واسه انتخاب واحد ترم تابستونه برم دانشگاه ، به صورت اتفاقی شمارو تو ایستگاه دیدم ، اونجا بود که خیالم از همه لحاظ راحت شد ( راستی علت اینکه زودتر از شما رفتم سوار مینی بوس شدم این بود که میترسیدم ظرفیت کلاسا تکمیل بشه ) .
بعد از اینکه خیالم از بابت شما راحت شد تصمیم گرفتم که یک وبلاگ اختصاصی بسازم و حرفامو اینطوری به شما بزنم . اینطوری هم میتونستم از خلاصه کردن حرفام پرهیز کنم و هم قسمتی داره که میتونم نظر شما رو هم بدونم . راستی اصلا این فکر بکری هست یا نه ؟

کم کم داشت امتحانهای پایان ترم شروع میشد ، و من فرصت فکر کردن به این قضیه رو کمتر داشتم . ما امتحانامون از ۲۷/۳ تا ۱۴/۴ بود ، تو همه ی این روزا که میومدم دانشگاه حتی یک بارهم شمارو ندیدم ، مگه این شیطون لعنتی میذاشت خیال آدم راحت باشه ، هی فکرای بد به ذهنم میرسید ، که مثلا نکنه خدای نکرده واستون اتفاقی افتاده باشه و من نفهمیده باشم ، راستش چهره ی دوستتونم تو خاطرم نبود که اگه یهو تو دانشگاه دیدمش ازشون سراغ شمارو بگیرم .
به هر حال ، امتحانات رو بدون شما پشت سر گذاشتم ( البته جسما بدون شما ).
فردای اون روز نشستم فکرکردم که چیکار کنم تا احتیاجی به E-mail گرفتن از شما نباشه ، تا اینکه به این نتیجه رسیدم که E-mail ی که میخواستم واسه ی شما بفرستمو ، رو کاغذ بدم خدمتتون ، این بود که همون شب پرینتش کردم گذاشتم بین سررسیدم تا هر وقت شمارو تو دانشگاه دیدم بدم بهتون.
از قضا فردای اون روز یعنی چهار شنبه عصر ، استاد معارفمون بیشتر از همیشه نگهمون داشت تا عقب افتادگی های درسیشو جبران کنه . وقتی که اومدم تو ایستگاه اتوبوس دیدم شما اونجایین ، فرصتو غنیمت شمردمو سوار اتوبوسی که شما شدین شدم . ما چون خونمون تو توحید من معمولا سه راه پیاده میشم ، ولی چون میدونستم شما دروازه شیراز پیاده میشین ، منم همون جا پیاده شدم .
وقتی میخواستم بیام جلو ، احتمال قبول کردن نامه رو 70% تخمین میزدم ، حتی وقتی داشتم حرف میزدم احتمالش به 85% هم رسید ولی نمیدونم چی شد که قبول نکردین ، آخه اصلا شما میدونستین من چی میخوام بگم که اون جوابو دادین ؟
اصلا همین الآن هم میدونین من چی میخوام بگم ؟ اگه میدونین واسم E-mail بزنین
. بگذریم ، وقتی من اون جوابو شنیدم واقعا مونده بودم که من الآن چیکار باید بکنم . چون این حس همینطوری الکی نیومده بود که بخواد همینطوری هم بره . ساعت ۸ شب چون دیگه داشتم دیوونه میشدم زنگ زدم به بهترین دوستم ، چون اون از کل ماجرا خبر داشت و ممکن بود بتونه کمکم کنه . باهاش دم باشگاهشون قرار گذاشتم ، وقتی رسیدم اونجا اولین سئوالی که ازم کرد گفت چیزی شده ؟
منم بهش گفتم که چه اتفاقی افتاد . حسابی تعجب کرد ولی سعی میکرد که نشون نده ( اینو از سئوال کردناش فهمیدم ) . بعد یکمی فکر کرد و یک جمله گفت که که من 100% قانع شدم . منتها اینجا نمیتونم بگم که چی گفت . اون شب با روحیه ی دو چندان اومدم خونه و به فکر فرو رفتم که دفعه ی بعدی که شمارو دیدم چی بیام بگم .
بعد از اینکه دیدم مسئله حتی داره روی درسام هم تاثیر میذاره ، تصمیم گرفتم که خودمو به شما بشناسونم ، یعنی اینکه شما بیشتر منو ببینین تا بلکه منظوره منو بفهمین ، البته باید اینو بگم که من از کسایی که دنبال دخترا می افتنو شروع میکنن به اذیت کردن و حرفای مذخرف زدن ، حالم به هم میخوره . به نظر من یک چنین افرادی ثبات شخصیتی ندارن . من ترجیح میدم حرفامو مردونه به طرف مقابلم بزنم . بعد از یک چند وقتی که تقریبا شما احساس کرده بودین که موضوع از چه قراره ، تصمیم گرفتم که هرچی هست و نیست بیآم بتون بگم ، ولی چون نمیتونستم همه ی حرفای دلمو تو اون موقعیت بازگو کنم ، بهتر دیدم که E-mail تون رو بگیرم و واستون پست کنم ، البته خیلی با خودم مبارزه کردم تا تونستم بیام جلو و حرف بزنم ، چون احتمال E-mail دادن شمارو۵۰٪ میدونستم ولی وقتی اومدم جلو و شروع کردم صحبت کردن همون موقع احتمالش شد ۰.۰۰۱٪ .
یعنی قبل از اینکه شما به من جواب بدین ، من جوابمو گرفتم .
اون روز تا شب داشتم فکر میکردم که من کجای کارم اشتباه بوده که اینطوری شد ؟ تا اینکه خودمو گذاشتم جای شما و دیدم اگه من هم بودم همین کارو میکردم شایدم بدتر ، و بالاخره اینطوری خودمو قانع کردم .
حالا که تقریبا منو شناختین میتونم شروع کنم حرفامو زدن : حدودا اوایل ترم ۲ بود که من شما رو توی راه پله های طبقه ۲ فنی ۱ دیدم ، اون موقع بیشتر از خودتون ، کیفتون توجهمو جلب کرد ( شاید به خاطر رنگش بود ) بی اختیار سرمو آوردم بالا که ببینم صاحب کیف کیه ؟؟ و همونجا بود که ... چون تا اون موقع چنین احساسی رو تجربه نکرده بودم تصمیم گرفتم یکم بیشتر درباره شما بدونم ، این بود که توی دانشگاه بیشتر اوقات زیر نظرتون داشتم ( البته باید ببخشید مجبور بودم ) این که با کی میرین ، با کی میآین ، چی میپوشین ، یا حتی طرز راه رفتن ، و خیلی معیار های دیگه که از حوصله بحث خارج ولی هیچ موقع به خودم اجازه ندادم بیرون از دانشگاه شما رو تعقیب کنم . بعد از این همه کنجکاوی که در مورد شما کردم به همون نتیجه ای رسیدم که لحظه ی اولی که شما رو دیدم چشماتون بهم گفت . از اون روز به بعد تو دانشگاه هر کی رو با کیف زرد میدیدم فکرمیکردم شمایین ، حتی یه چند بار هم تو اصفهان گول خورم . خلاصه دیگه داشتم دیوونه میشدم ، تا اینکه ... 
بعد از معرفی میرم سر یک سری از خصوصیاتم ممکنه الآن از خودتون بپرسین که اینا چه ربطی به موضوع اصلی داره ؟ در جواب باید بگم که در ادامه خواهید فهمید که ربطش چیه .
.
با سلام
اول از همه من خودمو معرفی کنم
نام : حمید
فامیل : *****( واسه این ننوشتم که ممکنه یکی دیگه بیاد تو این سایت)
تاریخ تولد : ۲۲/۷/۱۳۶۲
رشته : صنایع ( تولید صنعتی )
سال ورود : ۸۱
قد : ۱۷۵ سانتی متر
وزن : ۶۰ کیلوگرم
فکر کنم واسه معرفی اولیه همینا کافی باشه ، البته اگه سئوال دیگه ای داشتین ( مثلا فامیلیم ) میتونین واسم ایمیل کنین منتها تو ایمیلتون حتما خودتونو یک جوری معرفی کنین تا من مطمئن بشم خودتونین ، چون من به خاطر ویروسای کامپیوتری هر ایمیلی رو باز نمیکنم .

دست گذاشتم رو یکی که مجنونا دیوونشن
همه ی شاهزاده ها دربون دور خونشن
دست گذاشتم رو یکی که ماه ازش طلب داره
خورشیداز شعله ی چشمای اونه که طب داره
مریم حیدرزاده