حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حمید و ...
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
تغییر آدرس نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۸ دی ۱۳۸٢

راستش روزی که این وبلاگ رو ساختم ،  آرشیو بندیش نکردم . واسه همین اگه بیشتر از ۲۰ تا یادداشت بنویسم ، قبلیا حذف میشه . واسه همین آدرس وبلاگ رو تغییر دادم ، یادداشتای ۲۰ و ۲۱ رو هم به اونجا منتقل کردم .

آدرس جدید وبلاگ : http://msromina.persianblog.ir

  نظرات ()
۱۹- برخورد سوم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٢

Please

بالاخره بعد از این همه مدت تونستم ساعت کلاس گیتارتونو کشف کنم . فکر کنم از بس غافلگیر شده بودین حتی چهره ی منم یادتون رفته بود . البته منظور از این  فراموشی مصلحتیتون رو گرفتم .   

حدس میزنم تا قبل از امشب( ساعت ۱۹:۵۲ ) فکر میکردین که من بی خیال قضیه شدم ,  ولی باور کنین حتی یک بار هم به فکر چنین کاری نیافتادم .

الآن فقط یه خواهش خیلی کوچیک ازتون دارم , اونم اینکه یه جوری به من بفهمونین که وبلاگ رو دیدین یا نه ؟  واسه این کار راه های مختلفی هست مثلا

۱- تو قسمت " نظر شما "

۲- Yahoo  Messenger 

۳- از طریق سایت www.hooshmand.com  میتونین به صورت ناشناس E-mail بفرستین .

۴- حضوری

یا هر طریق دیگه ای که به ذهنتون میرسه . پس من منتظر پیغام دادن شما میمونم .

  نظرات ()
۱۸- تولد نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٢

Happy Birthday

میدونین امروز چه روز مهمی ؟  میدونین امروز چه شخصیت مهمی پا به عرصه ی وجود گذاشته ؟  به همین زودی یادتون رفت ؟ 

همه میدونن که امروز تولد منه . حتی صبح تو برنامه ی  تقویم تاریخ  رادیو میگفت :

 دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ  دنگ ...  , بیست سال پیش در چنین روزی بزرگترین شخصیت علمی , فرهنگی , هنری , تاریخی , سیاسی , اجتماعی , باحالی , بامرامی , توپی , ...  شکل گرفت .

ولی خوب واسه اینکه خبرنگارا نریزن سرم اسم و فامیلمو یه چیز دیگه گفت  . خوب دیگه تا بیشتر از این با مزه نشدم تولد خودمو تبریک میگم و بعد فرستادن چند تا کارت پستال واسه خودم این قسمتم تموم میکنم .

  نظرات ()
۱۷- چهارشنبه بی چهارشنبه نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢

این همه من منتظر چهارشنبه ها موندم , آخرش هم هیچ , البته هیچی هیچی که نه فقط فهمیدم که شما یکشنبه ها کلاس دارین . اصلا چرا همون اول به ذهنم نرسید که ممکنه همون یکشنبه ها بیاین کلاس .

امروز کل ساعتایی که استاد تو موسسه کلاس داشت اونجا بودم , ولی دریغ از یه نفر که حتی کفشاش مثل شما باشه  . خلاصه بعد از سه چهار ساعت کشیک دادن دست از پا درازتر برگشتم خونه .

  نظرات ()
۱۶- همزاد نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۸٢

The Bachelor

دیشب یه فیلم با حال گذاشته بود که نقش سوم این فیلم رو شما بازی میکردین  . اگه موهای این هنرپیشه Blond  نبود اصلا شک نمی کردم که شما نیستین . اول فکر کردم خیالاتی شدم , ولی بیشتر که دقت کردم دیدم نه کاملا شبیه شماست , نکنه یک خواهر دوقلو تو خارج دارین ؟

اگه فکر میکنین اشتباه میکنم فیلمشو ببینین . اسم فیلمش هست The Bachelor . عکسای این هنرپیشه رو اینترنت مال سال ۲۰۰۳ هستش , درحالی که این فیلم سال ۱۹۹۹ پر شده , یعنی الآن که ۴ سال از رو این فیلم میگذره ممکنه چهرش تغییر کرده باشه . ولی تو این فیلم شبیه شماست ( صرفا از لحاظ ظاهر , نه چیز دیگه ) .

  نظرات ()
۱۵- رامسر نویسنده: حمید و ... - شنبه ٥ مهر ۱۳۸٢

رامسر

روز شنبه ( ۲۲/۶/۸۱ ) بود که راه افتادیم واسه شمال , مستقیم رفتیم رامسر آخه بیشتر شهرای اطراف به شدت بارون میومد , حتی روز اولی که رسیدیم دریا خیلی طوفانی بود ولی خدارو شکر از روزای بعد تقریبا آروم شد . چون این هفته ی آخری بود که از تابستون مونده بود , رامسر پر از مسافر بود . حدود ۷ روز اونجا بودیم , برگشتنه هم از جاده ی چالوس اومدیم به طرف کرج و بعد از یه استراحت یک روزه تو تهران عازم اصفهان شدیم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت , ولی اینم بگم هیچ جا شهر خود آدم نمیشه , مخصوصا اگه وضعیتی مثل من داشته باشین  .

تو مسافرت همش حول اینو داشتم که خودمو واسه چهارشنبه ( ۲/۷/۸۱ ) برسونم , ولی مثل اینکه این تقویم یاری نمیکنه , هر چی چهارشنبه به تور ما میخوره تعطیل از آب در میآد . آخه میدونین چیه ؟  تو دانشگاه جای مناسبی واسه آدرس اینترنتی دادن نیست چون فقط مونده یکی دیگه هم از آدرس این وبلاگ خبردار بشه , اونوقته که واسمون دست بگیرن .

امروز بعد از دو  سه هفته اومدم دانشگاه که ببینم حذف و اضافم چه ساعتی , برگشتنه یک سر اومدم طبقه ی ۳ که مطمئن بشم هنوز تو همین دانشگاه هستین , آخه گفتم شاید از دست من انتقالی گرفتین به مناطق محروم کشور  ولی دیدم خدارو شکر هنوز این کارو نکردین . حالا دور از شوخی , چقدر از من بدتون میآد ؟  

  نظرات ()
۱۴- تعطیلی ناخوش آیند نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٢

یکشنبه ی همین هفته به بهونه ی احتمال تداخل کلاسای دانشگاه با کلاس گیتارم ؛ برنامه ی کلاسی استاد عمادی رو گرفتم ؛ یکشنبه ها و چهارشنبه ها از ساعت ۱۶:۳۰ تا ۲۰:۳۰  . همون روز تصمیم گرفتم چهارشنبه که امروز باشه از ساعت ۱۷ تا ۲۰ دم در موسسه بایستم  تا هر وقت اومدین آدرسو بدم خدمتتون , ولی اصلا حواسم نبود که امروز تعطیل  .   

راستی ما هفته ی آینده داریم میریم شمال احتمالا به کلاس گیتار خودمم نمیرسم , انشاءاله چهارشنبه ی هفته ی بعدی مزاحمتون میشم .

  نظرات ()
۱۳- چرا ۱۳ نحس ؟ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢

مثل اینکه این رشته سر دراز دارد , فکر نکنم به این راحتی آ  بشه آدرس این وبلاگ رو به شما  داد. امروز وقتی کلاس گیتارم تموم شد , انتظار داشتم که باز شما رو ببینم ولی دیدم یه پسری با یک چهره ی نخراشیده اومد تو , حسابی جا خوردم . نیومدن شما علتای خیلی مختلفی میتونه داشته باشه ولی باید بگم من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم , یه فکر توپی کردم که اگه درست از آب در بیاد حسابی غافلگیر میشین . به این حرفی که میخوام بزنم اعتقادی ندارم ولی فکر کنم نحسی ۱۳ مارو گرفت چون اگه امروز آدرس رو بهتون داده بودم تو این قسمت حرفای مهمتری میزدم .   

  نظرات ()
۱۲- بد شانسی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٢

Unlucky

از ساعت ۷:۱۵ عصر تا الآن که تقریبا ۱۲ شب ؛  دارم به این بد شانسی که آوردم لعنت میفرستم  , آخه خبر ندارین که چی شد .  چون امروز تصمیم گرفته بودم آدرس وبلاگ رو بدم خدمتتون ,  منتظر موندم تا کلاستون تموم بشه . چون میدونستم کلاس نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه ؛  حدوداً ساعت ۷:۱۰  راه افتادم به طرف آموزشگاه  , هنوز ۲۰ متری میخواست تا به سر کوچه ی اصلی برسم که دیدم شما اومدین مستقیم رد شدین  , سرعتمو یکم بیشتر کردم تا بهتون برسم که یهو دیدم یه نفر داره از پشت سر صدام میکنه , رومو که برگردوندم دیدم یکی از دوستای دوران راهنماییم ( چند شب پیش همدیگه رو تو یه عروسی پیدا کرده بودیم ) . خلاصه شروع کرد به گله کردن که چرا نیومدی خونمون ( آخه نمیدونه که من خیلی دیر پیش میآد برم خونه ی دوستام ) , منم شروع کردم به آوردن بهونه های الکی که مثلا همه ی شلوارام خیس بودن یا اینکه این چند روزه قبرس بودم ... . آخه یکی نبود بهش بگه  مگه چند روز گذشته که من باید میومدم خونتون . البته در اینکه می خواست محبتشو به من ابراز کنه شکی نیست ولی یکم زیاده روی کرده بود . حالا رومم نمیشد باهاش زود خداحافظی کنم چون دیدم اون با این همه احساس اومده با من حرف بزنه  , اونوقت اگه یهو من یه چیزی بگم که از دست من ناراحت بشه خیلی تو ذوقش می خوره . با اینکه اصلا نمیشنیدم چی میگه ( چون حواسم به دور شدن شما بود ) ولی وانمود میکردم که دارم از صمیم قلب به حرفاش گوش میدم , تا اینکه اون طوری که نباید بشه شد , اینقدر حرف زد که وقتی اومدم سر کوچه دیدم شما نیستین . بعد از یک هفته انتظار , دوباره باید یک هفته ی دیگه رو هم منتظر میموندم . ولی ۱ هفته ارزششو داشت که دل دوستمو نشکنم , به نظر شما چی ؟

راستی چند روز پیش ( روز مادر ) یه کلیپ با حال پیدا کردم با این آدرس http://www.soheyli.com/mothersday  حتما یه سری بزنین .

  نظرات ()
۱۱-گیتار نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٢

Double Guitar In One

همونطور که قبلا هم گفته بودم , تو موسیقی سبک پاپ رو ترجیح میدم ولی نگفته بودم که می تونم با یک آلت موسیقی اعصاب بقیه رو خورد کنم ؛ چون گفتم شاید حمل بر تعریف از خود بشه , اما حالا که دستم رو شده فکر نکنم اون برداشت رو ازش بکنین . من گیتار زدنو از تابستون سال ۸۰ شروع کردم و به مدت ۶ ماه ادامه دادم , ولی به خاطر کنکور و ترم اول و دوم دانشگام  تا تابستون امسال ولش کردم ( اینم میدونم که کارم اشتباه بوده ؛ به نظر شما چی ؟ ) . تو این ۶ ماه من فقط ملودی کار میکردم , واسه همین امسال دنبال یک استادی می گشتم که فقط آکورد باهام کار کنه , تا اینکه بعد از پرس و جو از چند تا موسسه  ,  آقای عمادی رو بهم معرفی کردن . به نظر من که استاد خوبیه  فقط یکم زیاد می خنده (  ) .

جلسه ی اولی که رفتم سر کلاس ۱۹/۵/۸۲  ساعت ۸ شب بود همون شب بهم گفت " چون روزا داره کوتاه میشه از هفته ی آینده ساعت ۶ بیا . هفته ی بعدی ( ۲۶/۵/۸۲ ) وقتی درس دادنش تموم شد , از اتاق رفت بیرون , منم شروع کردم به تمرین کردن درس جدید . وقتی دوباره اومد تو دیدم نفر بعدی پشت در منتظره , منم زود شروع کردم به جمع کردن وسایلم ( طوری که پشتم به در بود ) . وقتی شما اومدین تو , استاد یک سؤال از شما پرسید ؛ وقتی شروع به جواب دادن کردین , احساس کردم که صدا به گوشم آشناس , خیلی آروم برگشتم که ببینم کیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چشمام چیزی رو که میدید باور نمیکرد ,آخه واقعا هم باور نکردنیه ,  فکرشو بکنین تو این شهر به این بزرگی که پر از آموزشگاه موسیقیه  من باید یهویی اینجارو انتخاب کنم , یا اینکه من بعد از ۱.۵ سال دوباره یاد گیتار زدن بیفتم , و از همه جالب تر اینکه کلاسم از ساعت ۸ بیافته ساعت ۶ , به هر کی بگی باورش نمیشه . تو این فکرا بودم که یهو به خودم اومدم دیدم زل زدم تو چشمای شما , سریع ۳ شو گرفتم و رومو اون ور کردمو زود از کلاس خارج شدم , ولی هنوز شک بودم که درست دیدم یا نه ؟ 

دقیقا موقعی که من دیگه از دیدن شما تو تابستون ناامید شده بودم ( چون همون روز آخرین جلسه ی کلاسای دانشگاه بود ) شما رو دیدم . راستی به یه ضرب المثل دیگه هم رسیدم , اینکه " در ناامیدی بسی امید است "

  نظرات ()
۱۰- ضرب المثل نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٢

یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه (( آدم از هر چیزی بترسه به سرش میآد )) . شاید تا حالا فهمیدین که چی میخوام بگم ؛ همون طور که تو قسمت قبل هم گفتم من از این میترسیدم که شما واحد تابستونه نگیرین و همون هم شد . راستی نکنه منم اشتباه کردم که واحد گرفتم ( آخه کدوم آدم عاقلی تو این گرما میآد دانشگاه  ) اگه فکر میکنین اشتباه کردم بهم بگین.

تا یادم نرفته اینو بگم که آدرس اصلی این وبلاگ http://hamidoly.persianblog.ir  اگه یهو دیدین http://Msromina  کار نداد با آدرس بالایی وارد شین .

  نظرات ()
۹- مسافرت غافلگیر کننده نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٢

Journey

 

بعد از این فکر بکر دنبال یک فرصت بودم که شما رو ببینم . ولی مامان اینا سورپرایزم کردنو بلیطای مسافرتو یک روز قبل از حرکت بهم نشون دادن ، منم که تقریبا با عمل انجام شده روبرو شده بودم ، مجبور شدم که برم . فقط علت ناراحتیم از این بود که نکنه شما واحد تابستونه نگیرین و من این ۳ ماه شمارو نبینم ، وگرنه جاتون خالی ، تو مسافرت خیلی خوش گذشت . تو این مدت از شما بی خبر نبودم ، دوستم همه چیزو از سیر تا پیاز واسم تعریف کرد . تا اینکه بالاخره ۳/۵/۱۳۸۲ از مسافرت اومدیم .

  نظرات ()
۸- یک فکر بکر نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٢

امتحانام که تموم شد فرصت بهتری واسه فکر کردن درباره این موضوع داشتم . ولی از یک طرف دیگه هم نگران این بودم که چرا شما رو تو دانشگاه نمیدیدم . دوستم میگفت بیخود نگرانی ، آخه تو که هر روز دانشگاه نیستی ببینی کی میآد و میره ، ولی بازم این حرفا راضیم نمیکرد . تا اینکه روزی که میخواستم واسه انتخاب واحد ترم تابستونه برم دانشگاه ، به صورت اتفاقی شمارو تو ایستگاه دیدم ، اونجا بود که خیالم از همه لحاظ راحت شد ( راستی علت اینکه زودتر از شما رفتم سوار مینی بوس شدم این بود که میترسیدم ظرفیت کلاسا تکمیل بشه ) .
بعد از اینکه خیالم از بابت شما راحت شد تصمیم گرفتم که یک وبلاگ اختصاصی بسازم  و حرفامو اینطوری به شما بزنم . اینطوری هم میتونستم از خلاصه کردن حرفام پرهیز کنم و هم قسمتی داره که میتونم نظر شما رو هم بدونم . راستی اصلا این فکر بکری هست یا نه ؟

  نظرات ()
۷- امتحانات نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢

Examinations

کم کم داشت امتحانهای پایان ترم شروع میشد ، و من فرصت فکر کردن به این قضیه رو کمتر داشتم . ما امتحانامون از ۲۷/۳ تا ۱۴/۴ بود ، تو همه ی این روزا که میومدم دانشگاه حتی یک بارهم شمارو ندیدم ، مگه این شیطون لعنتی میذاشت خیال آدم راحت باشه ، هی فکرای بد به ذهنم میرسید ، که مثلا نکنه خدای نکرده واستون اتفاقی افتاده باشه و من نفهمیده باشم ، راستش چهره ی دوستتونم تو خاطرم نبود که اگه یهو تو دانشگاه دیدمش ازشون سراغ شمارو بگیرم .

به هر حال ، امتحانات رو بدون شما پشت سر گذاشتم ( البته جسما بدون شما ).

  نظرات ()
۶- برخورد دوم نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢

فردای اون روز نشستم فکرکردم که چیکار کنم تا احتیاجی به E-mail گرفتن از شما نباشه ، تا اینکه به این نتیجه رسیدم که E-mail ی که میخواستم واسه ی شما بفرستمو ، رو کاغذ بدم خدمتتون ، این بود که همون شب پرینتش کردم گذاشتم بین سررسیدم تا هر وقت شمارو تو دانشگاه دیدم بدم بهتون.

از قضا فردای اون روز یعنی چهار شنبه عصر ، استاد معارفمون بیشتر از همیشه نگهمون داشت تا عقب افتادگی های درسیشو جبران کنه . وقتی که اومدم تو ایستگاه اتوبوس دیدم شما اونجایین ، فرصتو غنیمت شمردمو سوار اتوبوسی که شما شدین شدم . ما چون خونمون تو توحید من معمولا سه راه پیاده میشم ، ولی چون میدونستم شما دروازه شیراز پیاده میشین ، منم همون جا پیاده شدم .

وقتی میخواستم بیام جلو ، احتمال قبول کردن نامه رو 70% تخمین میزدم ، حتی وقتی داشتم حرف میزدم احتمالش به 85% هم رسید ولی نمیدونم چی شد که قبول نکردین ، آخه اصلا شما میدونستین من چی میخوام بگم که اون جوابو دادین ؟

اصلا همین الآن هم میدونین من چی میخوام بگم ؟ اگه میدونین واسم E-mail بزنین . بگذریم ، وقتی من اون جوابو شنیدم واقعا مونده بودم که من الآن چیکار باید بکنم . چون این حس همینطوری الکی نیومده بود که بخواد همینطوری هم بره . ساعت ۸ شب چون دیگه داشتم دیوونه میشدم زنگ زدم به بهترین دوستم ، چون اون از کل ماجرا خبر داشت و ممکن بود بتونه کمکم کنه . باهاش دم باشگاهشون قرار گذاشتم ، وقتی رسیدم اونجا اولین سئوالی که ازم کرد گفت چیزی شده ؟

منم بهش گفتم که چه اتفاقی افتاد . حسابی تعجب کرد ولی سعی میکرد که نشون نده ( اینو از سئوال کردناش فهمیدم ) . بعد یکمی فکر کرد و یک جمله گفت که که من 100% قانع شدم . منتها اینجا نمیتونم بگم که چی گفت . اون شب با روحیه ی دو چندان اومدم خونه و به فکر فرو رفتم که دفعه ی بعدی که شمارو دیدم چی بیام بگم .

  نظرات ()
۵- برخورد اول نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢

بعد از اینکه دیدم مسئله حتی داره روی درسام هم تاثیر میذاره ، تصمیم گرفتم که خودمو به شما بشناسونم ، یعنی اینکه شما بیشتر منو ببینین تا بلکه منظوره منو بفهمین ، البته باید اینو بگم که من از کسایی که دنبال دخترا می افتنو شروع میکنن به اذیت کردن و حرفای مذخرف زدن ، حالم به هم میخوره . به نظر من یک چنین افرادی ثبات شخصیتی ندارن . من ترجیح میدم حرفامو مردونه به طرف مقابلم بزنم . بعد از یک چند وقتی که تقریبا شما احساس کرده بودین که موضوع از چه قراره ، تصمیم گرفتم که هرچی هست و نیست بیآم بتون بگم ، ولی چون نمیتونستم همه ی حرفای دلمو تو اون موقعیت بازگو کنم ، بهتر دیدم که E-mail تون رو بگیرم و واستون پست کنم ، البته خیلی با خودم مبارزه کردم تا تونستم بیام جلو و حرف بزنم ، چون احتمال E-mail دادن شمارو۵۰٪ میدونستم ولی وقتی اومدم جلو و شروع کردم صحبت کردن همون موقع احتمالش شد ۰.۰۰۱٪  .

یعنی قبل از اینکه شما به من جواب بدین ، من جوابمو گرفتم .

اون روز تا شب داشتم فکر میکردم که من کجای کارم اشتباه بوده که اینطوری شد ؟ تا اینکه خودمو گذاشتم جای شما و دیدم اگه من هم بودم همین کارو میکردم شایدم بدتر ، و بالاخره اینطوری خودمو قانع کردم .

  نظرات ()
۴- طریقه ی آشنایی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢

Yellow Bag

حالا که تقریبا منو شناختین میتونم شروع کنم حرفامو زدن :

حدودا اوایل ترم ۲ بود که من شما رو توی راه پله های طبقه ۲ فنی ۱ دیدم ، اون موقع بیشتر از خودتون ، کیفتون توجهمو جلب کرد ( شاید به خاطر رنگش بود ) بی اختیار سرمو آوردم بالا که ببینم صاحب کیف کیه ؟؟ و همونجا بود که ...

چون تا اون موقع چنین احساسی رو تجربه نکرده بودم تصمیم گرفتم یکم بیشتر درباره شما بدونم ، این بود که توی دانشگاه بیشتر اوقات زیر نظرتون داشتم ( البته باید ببخشید مجبور بودم ) این که با کی میرین ، با کی میآین ، چی میپوشین ، یا حتی طرز راه رفتن ، و خیلی معیار های دیگه که از حوصله بحث خارج ولی هیچ موقع به خودم اجازه ندادم بیرون از دانشگاه شما رو تعقیب کنم .

بعد از این همه کنجکاوی که در مورد شما کردم به همون نتیجه ای رسیدم که لحظه ی اولی که شما رو دیدم چشماتون بهم گفت . از اون روز به بعد تو دانشگاه هر کی رو با کیف زرد میدیدم فکرمیکردم شمایین ، حتی یه چند بار هم تو اصفهان گول خورم . خلاصه دیگه داشتم دیوونه میشدم ، تا اینکه ... 

  نظرات ()
۳- خصوصیات نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢

بعد از معرفی میرم سر یک سری از خصوصیاتم

  • اول از همه من از رنگ سبز خوشم میآد ، چون فکر میکنم رنگ زندگی . البته بچه که بودم از رنگ زرد خوشم میومد ولی وقتی بزرگ شدم نظرم عوض شد
  •  ازاینکه تنها باشم متنفرم و حتما باید یه دو سه نفری کنارم باشن تا سر به سرشون بذارم .
  • بچه ها رو خیلی دوست دارم ، مخصوصا وقتی ۹ الی۱۲ ماهشون میشه .
  •  نمیدونم چرا به فال اعتقاد دارم ، شاید یکی از علتاش این باشه که هر چی فال گرفتم درست از آب در اومده .
  •  با مامانو بابام مثل ۲ تا دوست رفتار میکنم ( البته نه از لحاظ احترام) . آخه اختلاف سنی تقریبا کمی با هم داریم . یه خواهر کوچیکتر از خودمم دارم که خیلی دوسش دارم ( البته به جز وقتایی که رو اعصابم راه میره ) .
  •  از هر چیزی که یه جورایی به کامپیوتر و وسایل الکترونیکی مربوط میشه خوشم میآد ، و همیشه دنبال برنامه های جدید کامپیوتریم ( با این حال هنوز هیچی حالیم نیست ) .
  •  درسام بدک نیست ، ولی نسبت به پیش دانشگاهی و دبیرستان یکم افت کرده . ولی قول میدم بهتر بشه .
  •  با ورزشای رزمی خیلی حال میکنم ، چون ممکنه یه روز به درد بخوره . یه ورزش دیگه ای هم که دوست دارم ، از ایناس که یه چوب داره بعد یک سری توپ هم هست که باید با اون چوبه بریزیشون تو یک سری سوراخ که به میز هست ، راستی اسمش چی بود ؟ بیل ، کلنگ؟ یه چیزی تو همین مایه ها .
  •  توی موسیقی سبک پاپ رو ترجیح میدم . 
  •  عاشق فیلمای اکشن و ترسناکم ، از اون فیلما که مهران غفوریان میدید .

 

ممکنه الآن از خودتون بپرسین که اینا چه ربطی به موضوع اصلی داره ؟ در جواب باید بگم که در ادامه خواهید فهمید که ربطش چیه .

  نظرات ()
۲- معرفی کوتاه نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢

با سلام

اول از همه من خودمو معرفی کنم

نام : حمید

فامیل : *****( واسه این ننوشتم که ممکنه یکی دیگه بیاد تو این سایت)

تاریخ تولد : ۲۲/۷/۱۳۶۲

رشته : صنایع ( تولید صنعتی )

سال ورود : ۸۱

قد : ۱۷۵ سانتی متر

وزن : ۶۰ کیلوگرم

فکر کنم واسه معرفی اولیه همینا کافی باشه ، البته اگه سئوال دیگه ای داشتین ( مثلا فامیلیم ) میتونین واسم ایمیل کنین منتها تو ایمیلتون حتما خودتونو یک جوری معرفی کنین تا من مطمئن بشم خودتونین ، چون من به خاطر ویروسای کامپیوتری هر ایمیلی رو باز نمیکنم .

  نظرات ()
۱- حرف دل نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢

My Heart

دست گذاشتم رو یکی که مجنونا دیوونشن

                                     همه ی  شاهزاده ها  دربون دور  خونشن

دست گذاشتم رو یکی که ماه ازش طلب داره

                                    خورشیداز شعله ی چشمای اونه که طب داره

                                                                                 مریم حیدرزاده 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ رومینا و حمید (۱۱) عمومی (٧) مناسبت ها (۱) سخنی از بزرگان (۱)
دوستان من الدورادو اسفند 79 برای امروز، فردا و همیشه ام دقایق سوخته من و من ... آدمها و آدمکها دو تاسوگلی روزهای من حالی به حولی دنیای کوچک یک دختر روی ابرها دنیای آبی نیش عقرب پسری با کفشهای کتانی فرهاد تنها بی تو وفادار دلشکسته اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب