حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حمید و ...
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۴- تعطیلی ناخوش آیند نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٢

یکشنبه ی همین هفته به بهونه ی احتمال تداخل کلاسای دانشگاه با کلاس گیتارم ؛ برنامه ی کلاسی استاد عمادی رو گرفتم ؛ یکشنبه ها و چهارشنبه ها از ساعت ۱۶:۳۰ تا ۲۰:۳۰  . همون روز تصمیم گرفتم چهارشنبه که امروز باشه از ساعت ۱۷ تا ۲۰ دم در موسسه بایستم  تا هر وقت اومدین آدرسو بدم خدمتتون , ولی اصلا حواسم نبود که امروز تعطیل  .   

راستی ما هفته ی آینده داریم میریم شمال احتمالا به کلاس گیتار خودمم نمیرسم , انشاءاله چهارشنبه ی هفته ی بعدی مزاحمتون میشم .

  نظرات ()
۱۳- چرا ۱۳ نحس ؟ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢

مثل اینکه این رشته سر دراز دارد , فکر نکنم به این راحتی آ  بشه آدرس این وبلاگ رو به شما  داد. امروز وقتی کلاس گیتارم تموم شد , انتظار داشتم که باز شما رو ببینم ولی دیدم یه پسری با یک چهره ی نخراشیده اومد تو , حسابی جا خوردم . نیومدن شما علتای خیلی مختلفی میتونه داشته باشه ولی باید بگم من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم , یه فکر توپی کردم که اگه درست از آب در بیاد حسابی غافلگیر میشین . به این حرفی که میخوام بزنم اعتقادی ندارم ولی فکر کنم نحسی ۱۳ مارو گرفت چون اگه امروز آدرس رو بهتون داده بودم تو این قسمت حرفای مهمتری میزدم .   

  نظرات ()
۱۲- بد شانسی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٢

Unlucky

از ساعت ۷:۱۵ عصر تا الآن که تقریبا ۱۲ شب ؛  دارم به این بد شانسی که آوردم لعنت میفرستم  , آخه خبر ندارین که چی شد .  چون امروز تصمیم گرفته بودم آدرس وبلاگ رو بدم خدمتتون ,  منتظر موندم تا کلاستون تموم بشه . چون میدونستم کلاس نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه ؛  حدوداً ساعت ۷:۱۰  راه افتادم به طرف آموزشگاه  , هنوز ۲۰ متری میخواست تا به سر کوچه ی اصلی برسم که دیدم شما اومدین مستقیم رد شدین  , سرعتمو یکم بیشتر کردم تا بهتون برسم که یهو دیدم یه نفر داره از پشت سر صدام میکنه , رومو که برگردوندم دیدم یکی از دوستای دوران راهنماییم ( چند شب پیش همدیگه رو تو یه عروسی پیدا کرده بودیم ) . خلاصه شروع کرد به گله کردن که چرا نیومدی خونمون ( آخه نمیدونه که من خیلی دیر پیش میآد برم خونه ی دوستام ) , منم شروع کردم به آوردن بهونه های الکی که مثلا همه ی شلوارام خیس بودن یا اینکه این چند روزه قبرس بودم ... . آخه یکی نبود بهش بگه  مگه چند روز گذشته که من باید میومدم خونتون . البته در اینکه می خواست محبتشو به من ابراز کنه شکی نیست ولی یکم زیاده روی کرده بود . حالا رومم نمیشد باهاش زود خداحافظی کنم چون دیدم اون با این همه احساس اومده با من حرف بزنه  , اونوقت اگه یهو من یه چیزی بگم که از دست من ناراحت بشه خیلی تو ذوقش می خوره . با اینکه اصلا نمیشنیدم چی میگه ( چون حواسم به دور شدن شما بود ) ولی وانمود میکردم که دارم از صمیم قلب به حرفاش گوش میدم , تا اینکه اون طوری که نباید بشه شد , اینقدر حرف زد که وقتی اومدم سر کوچه دیدم شما نیستین . بعد از یک هفته انتظار , دوباره باید یک هفته ی دیگه رو هم منتظر میموندم . ولی ۱ هفته ارزششو داشت که دل دوستمو نشکنم , به نظر شما چی ؟

راستی چند روز پیش ( روز مادر ) یه کلیپ با حال پیدا کردم با این آدرس http://www.soheyli.com/mothersday  حتما یه سری بزنین .

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ رومینا و حمید (۱۱) عمومی (٧) مناسبت ها (۱) سخنی از بزرگان (۱)
دوستان من الدورادو اسفند 79 برای امروز، فردا و همیشه ام دقایق سوخته من و من ... آدمها و آدمکها دو تاسوگلی روزهای من حالی به حولی دنیای کوچک یک دختر روی ابرها دنیای آبی نیش عقرب پسری با کفشهای کتانی فرهاد تنها بی تو وفادار دلشکسته اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب