۶- برخورد دوم

فردای اون روز نشستم فکرکردم که چیکار کنم تا احتیاجی به E-mail گرفتن از شما نباشه ، تا اینکه به این نتیجه رسیدم که E-mail ی که میخواستم واسه ی شما بفرستمو ، رو کاغذ بدم خدمتتون ، این بود که همون شب پرینتش کردم گذاشتم بین سررسیدم تا هر وقت شمارو تو دانشگاه دیدم بدم بهتون.

از قضا فردای اون روز یعنی چهار شنبه عصر ، استاد معارفمون بیشتر از همیشه نگهمون داشت تا عقب افتادگی های درسیشو جبران کنه . وقتی که اومدم تو ایستگاه اتوبوس دیدم شما اونجایین ، فرصتو غنیمت شمردمو سوار اتوبوسی که شما شدین شدم . ما چون خونمون تو توحید من معمولا سه راه پیاده میشم ، ولی چون میدونستم شما دروازه شیراز پیاده میشین ، منم همون جا پیاده شدم .

وقتی میخواستم بیام جلو ، احتمال قبول کردن نامه رو 70% تخمین میزدم ، حتی وقتی داشتم حرف میزدم احتمالش به 85% هم رسید ولی نمیدونم چی شد که قبول نکردین ، آخه اصلا شما میدونستین من چی میخوام بگم که اون جوابو دادین ؟

اصلا همین الآن هم میدونین من چی میخوام بگم ؟ اگه میدونین واسم E-mail بزنین . بگذریم ، وقتی من اون جوابو شنیدم واقعا مونده بودم که من الآن چیکار باید بکنم . چون این حس همینطوری الکی نیومده بود که بخواد همینطوری هم بره . ساعت ۸ شب چون دیگه داشتم دیوونه میشدم زنگ زدم به بهترین دوستم ، چون اون از کل ماجرا خبر داشت و ممکن بود بتونه کمکم کنه . باهاش دم باشگاهشون قرار گذاشتم ، وقتی رسیدم اونجا اولین سئوالی که ازم کرد گفت چیزی شده ؟

منم بهش گفتم که چه اتفاقی افتاد . حسابی تعجب کرد ولی سعی میکرد که نشون نده ( اینو از سئوال کردناش فهمیدم ) . بعد یکمی فکر کرد و یک جمله گفت که که من 100% قانع شدم . منتها اینجا نمیتونم بگم که چی گفت . اون شب با روحیه ی دو چندان اومدم خونه و به فکر فرو رفتم که دفعه ی بعدی که شمارو دیدم چی بیام بگم .

/ 0 نظر / 5 بازدید