۸- یک فکر بکر

امتحانام که تموم شد فرصت بهتری واسه فکر کردن درباره این موضوع داشتم . ولی از یک طرف دیگه هم نگران این بودم که چرا شما رو تو دانشگاه نمیدیدم . دوستم میگفت بیخود نگرانی ، آخه تو که هر روز دانشگاه نیستی ببینی کی میآد و میره ، ولی بازم این حرفا راضیم نمیکرد . تا اینکه روزی که میخواستم واسه انتخاب واحد ترم تابستونه برم دانشگاه ، به صورت اتفاقی شمارو تو ایستگاه دیدم ، اونجا بود که خیالم از همه لحاظ راحت شد ( راستی علت اینکه زودتر از شما رفتم سوار مینی بوس شدم این بود که میترسیدم ظرفیت کلاسا تکمیل بشه ) .
بعد از اینکه خیالم از بابت شما راحت شد تصمیم گرفتم که یک وبلاگ اختصاصی بسازم  و حرفامو اینطوری به شما بزنم . اینطوری هم میتونستم از خلاصه کردن حرفام پرهیز کنم و هم قسمتی داره که میتونم نظر شما رو هم بدونم . راستی اصلا این فکر بکری هست یا نه ؟

/ 0 نظر / 8 بازدید