۱۲- بد شانسی

Unlucky

از ساعت ۷:۱۵ عصر تا الآن که تقریبا ۱۲ شب ؛  دارم به این بد شانسی که آوردم لعنت میفرستم  , آخه خبر ندارین که چی شد .  چون امروز تصمیم گرفته بودم آدرس وبلاگ رو بدم خدمتتون ,  منتظر موندم تا کلاستون تموم بشه . چون میدونستم کلاس نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه ؛  حدوداً ساعت ۷:۱۰  راه افتادم به طرف آموزشگاه  , هنوز ۲۰ متری میخواست تا به سر کوچه ی اصلی برسم که دیدم شما اومدین مستقیم رد شدین  , سرعتمو یکم بیشتر کردم تا بهتون برسم که یهو دیدم یه نفر داره از پشت سر صدام میکنه , رومو که برگردوندم دیدم یکی از دوستای دوران راهنماییم ( چند شب پیش همدیگه رو تو یه عروسی پیدا کرده بودیم ) . خلاصه شروع کرد به گله کردن که چرا نیومدی خونمون ( آخه نمیدونه که من خیلی دیر پیش میآد برم خونه ی دوستام ) , منم شروع کردم به آوردن بهونه های الکی که مثلا همه ی شلوارام خیس بودن یا اینکه این چند روزه قبرس بودم ... . آخه یکی نبود بهش بگه  مگه چند روز گذشته که من باید میومدم خونتون . البته در اینکه می خواست محبتشو به من ابراز کنه شکی نیست ولی یکم زیاده روی کرده بود . حالا رومم نمیشد باهاش زود خداحافظی کنم چون دیدم اون با این همه احساس اومده با من حرف بزنه  , اونوقت اگه یهو من یه چیزی بگم که از دست من ناراحت بشه خیلی تو ذوقش می خوره . با اینکه اصلا نمیشنیدم چی میگه ( چون حواسم به دور شدن شما بود ) ولی وانمود میکردم که دارم از صمیم قلب به حرفاش گوش میدم , تا اینکه اون طوری که نباید بشه شد , اینقدر حرف زد که وقتی اومدم سر کوچه دیدم شما نیستین . بعد از یک هفته انتظار , دوباره باید یک هفته ی دیگه رو هم منتظر میموندم . ولی ۱ هفته ارزششو داشت که دل دوستمو نشکنم , به نظر شما چی ؟

راستی چند روز پیش ( روز مادر ) یه کلیپ با حال پیدا کردم با این آدرس http://www.soheyli.com/mothersday  حتما یه سری بزنین .

/ 0 نظر / 15 بازدید